تبليغاتX
بی قراری ممنوع...!!!

...

در امتحانی افتاده ام کمرشکن !

میان آنچه من دوست دارم و تــــو دوست نداری
من به چشم دل می بینم و تــــــو به چشم خدا بودنت
من هوس میکنم ..... تــــــو خدایی میکنی
من بغض میکنم .... تـــــو ناامیدانه نگاهم میکنی
من زبان گلایه ام را در دهان میچرخانم .... تــــو دلت میگیرد مبادا صدایی از هنجره ام بیرون آید و یادم برود تویی که مصلحت میدانی
من هنوز یادم نرفته .... یادم نرفته تـــــویی که خدای منی
یادم نرفته تــــویی که خیلی خوبتر از من میدانی، تویـــی که مصلحت دانی و من هیچ ندانم!
میبینی....
التماس چشمهایم میکنم نبارند! نبارند که تو گمان نکنی ایمانم را به احساسم فروخته ام!

 



اینطور نگاهم نکن خدا!

هنوز هم دوستت دارم  هایم فقط مال توست...

نشان به آن نشان که ... خودت بهتر میدانی!!!



+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 و ساعت 17:9 |
 

صبورانه در انتظار زمان بمان!

هرچیز در زمان خودش روی می دهد.

باغبان اگر باغش را غرق آب هم کند، درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند.

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 و ساعت 12:12 |

 

وقتی امیدتان به خدا باشد

هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که پیش نیاید!

 

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 18:44 |
 
شاید فردایی نباشد...
 
اما امروز که هست؟!

همیشه دیر می‌فهمیم!

همیشه دیر می‌فهمیم!
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد:
یک لحظه آفتاب در هوای سرد غنیمت می‌شود.
خدا در مواقع سختی‌ها تنها پناه می‌شود.
یک قطره نور در دریای تاریکی همه‌ی دنیا می‌شود.
یک عزیز وقتی که از دست رفت همه کس می‌شود.
پاییز وقتی که تمام شد٬ به نظر قشنگ و قشنگ‌تر می‌شود…

امروز به همه چیز خوب بنگر،
قدر داشته‌هایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش!
عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری!
به زندگی‌ات عشق بورز و
زیبا زندگی کن…
فرصت‌ها را از دست نده!
زندگی آنقدرها هم طولانی نیست…
شاید فردایی نباشد!

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 18:10 |
 

خدای من...

دستانت که مال من باشند

هیچ کس مرادست کم نمی گیرد!

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:20 |
  

 

هروقت ازهمه جا وهمه کس ناامیدشدی

بدون که خداقراره مشکلتو حل کنه !

 

+ نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 و ساعت 20:2 |

 

 

يکي از بندگان گنهکار خداوند را فرشته ها به جهنم مي بردند
و او مرتب برميگشت و به پشت سر خود نگاه مي کرد.....
خداوند فرمود : اورا بازگردانيد و به بهشت ببريد......
او هنوز به رحمت من اميدوار است که به پشت سر خود مي نگرد.

 

+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت 20:38 |
 

آرامش یعنی

باهرگامی که برمی داری باورداشته باشی که

دست تودردست خداست!

 

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 14:30 |

 

 

هر سال شروع قصه ای است.........

قصه تون بی غصه باد.......

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه نهم فروردین 1390 و ساعت 9:35 |
 

یه چیزجالب...........!!!

تبدیل تهدیدبه فرصت روببین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

http://26.media.tumblr.com/tumblr_l97y68teJ11qzbr0xo1_400.gif

 

+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه هشتم بهمن 1389 و ساعت 13:55 |
 

زندگی باورمی خواهد

آن هم ازجنس امید

که اگرسختی راه به تو یک سیلی زد

یک امید قلبی به تو گوید :

که خداهنوز هست ...


 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 11:23 |
 

امید در زندگانی بشر انقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان... 

                                                                                " هوگو

 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگی ام را !

 به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم . به خدا گفتم : آیا می ‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

 و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می ‏ بینی؟

پاسخ دادم : بلی .

 فرمود : ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نکردم . در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ‏ ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود  .‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند . اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه ‏ های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.
‏خداوند در ادامه فرمود : آیا می ‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی . من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می ‏ کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می ‏ کشی !
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم .
‏در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می ‏ کند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر که بتواند .

گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که ‏بتوانی

 

 


من به امید غمت خاطر شادی طلبم ....

«به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...

کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است .

 آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.

 اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.»

 

 

 

کسی را شاید ........
با تو نیازی باشد
از باور بیهودگی خویش در گذر.........

 

+ نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 20:12 |

 

کسی تولدمرابه خاطرم می آورد

برای خاک قلب من گل وشکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم تنم جوانه می زند

فقط دلم یواشکی تورابهانه می کند

اگرچه باسرودوشعردلم پرازچکاوک است

خودت بگو

بدون تو

تولدم مبارک است؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه چهاردهم آبان 1389 و ساعت 22:52 |
 

دلت رابتکان...

 

دلت را بتکان
غصه هایت که ریخت
تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباه هایت تالاپی می افتد زمین
بذار همان جابماند
فقط از لابه لای اشتباه هایت یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها وآرزوهایت
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد
حالا آرام تر،آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟
خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند
کافی ست؟
نه هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟
حالا این دل جای اوست …دعوتش کن
این دل مال اوست
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا
وحالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
مشتی خاطره و یک "او"


خانه تکانی دلت مبارك!

 

 


+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 و ساعت 13:35 |
 

هوا گرفته بودو
باران میبارید...
کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن درست میشه...!

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه ششم آبان 1389 و ساعت 14:47 |

 

اگر فکر می کنی سختی های زندگی بی دلیله ...

نگاهی به این عکسابنداز...

               

                   

 

هنوزم فکرمی کنی بی دلیله؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه ششم آبان 1389 و ساعت 14:35 |

خوشبختی راکجامی توان یافت؟؟؟

 

 

کودکی از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت؟

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن

و از من بخواه تا به تو بدهم .با خود فکر کرد و فکر کرد

گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم!  

خداوند به او داد.

گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم !

خداوند به او داد.

اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود !!!

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم ؟ 

خداوند گفت باز هم بخواه ...

گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم ؟

گفت بخواه که دوست بداری !

بخواه که دیگران را کمک کنی !

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی!

و او دوست داشت و کمک کرد...

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند ...

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد  ...

رو به آسمان کرد و گفت :

خدایا خوشبختی اینجاست

در نگاه و لبخند دیگران...!!!

 

+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه ششم آبان 1389 و ساعت 14:18 |

 


این همه غربت تلخ
این همه تنهایی
این همه غم ز کجاست؟؟
من امیدم به خداست...


این همه دلتنگی
این همه فاصله تا رویاها
این همه غم ز کجاست؟؟
من امیدم به خداست... 


من امیدم به همین ذره نور اینجاست
من امیدم به همین خلوت سرد
به همین یاد نگاه
به همین دغدغه ها
به همین رویاهاست
من امیدم به خداست...

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 و ساعت 17:3 |
 
 
چترشادی واکن...
 


بگذار ابرسرنوشت هرچه می خواهدببارد ماچترمان خداست...

 

ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز .مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند .
غم و  اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی واکن
و بگو با دل خود که خدا هست ...خدا هست.
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه است .
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلندی سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ...خدا هست

خدایی که درین نزدیکیست...

پس غصه چرا؟!...

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 و ساعت 17:1 |

 

خداوندا!
دردم را بیشتر کن
زخمم را چرکین تر
تبم را تندتر
و چنینم نگه دار، مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد!


 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه پنجم مهر 1389 و ساعت 9:55 |

 

خدایا...

یادم بده

یادم باشد

یادت باشم!

 

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه سوم شهریور 1389 و ساعت 10:24 |
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...
 
 

به آسمان نگاه می کنم

نه این بار مدهوش ابر و

نه مست از باران

به آسمان نگاه می کنم

که بگویمت

آرزویی دارم

آرزویی خفته از خدایی همیشه بیدار

و آرامشی از مصاحبت تو

هم کلامی ات را از من مگیر ...

 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 و ساعت 14:35 |

http://www.world-wide-art.com/art/va/printjpgs/w/cwhite/autumnbridge.jpg

رازِ راه ، رفتن است
راز رودخانه ، پل
رازِ آسمان ، ستاره است
رازِ خاک ، گُل
رازِ اشک ها ، چکیدن است
رازِ جوی ، آب
رازِ بال ها ، پریدن است
رازِ صبح ، آفتاب
رازهای واقعی ، رازهای بر ملاست
مثل روز ، روشن است
راز این جهان خداست

 
+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 و ساعت 20:40 |

 

همه روزهایت رادرآغوش بگیر...

 

همه ی پرنده ها نمی توانند پرواز کنند با اینهمه، پرنده اند.

تمامی درخت ها میوه نمی دهند، ولی به هر شکل درختانی که میوه نمی دهند هم درخت هستند.

رودخانه هایی که به دریا نمی ریزند هم رودخانه محسوب می شوند.

گل ها، همه خوشبو نیستند اما در هر صورت زنبق و شبدر و رز، هر کدام گلی هستند.

همه ی روزها با شادی همراه نیستند برخی وقت ها پر از غمند و برخی وقت ها دلگیر. با این حال چه تلخ باشد و چه شیرین، همه روزهای زندگی ما هستند.

 

تلخ باشد یا شیرین، همه ی روزهایت را در آغوش بگیر...

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 و ساعت 20:13 |
دعا...
 
 

برف ها

كم كم آب مي شود 

                          شب

                          ذره ذره آفتاب مي شود

                                             و دعاي هركسي      

                                                             رفته رفته     

                                                            توي راه مستجاب مي شود... .

 

           

 

+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه چهاردهم خرداد 1389 و ساعت 19:45 |

یادمان باشد...

 
 

یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم و از خدا، فقط خدا را بخواهیم

 

زیرا از خدا ،

 

غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است .

 

+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه چهاردهم خرداد 1389 و ساعت 19:24 |

 

تنها خدا كافیست...

 

خود را با تمامی وجود در اختیار خدا قرار داده‌ام، زندگی ومناجاتم تبدیل به سكوتی شده كه در آن پیوسته به خدا گوش می‌كنم! از وسوسه‌های نفس، از جنجال‌های ذهنی و بیهوده‌گویی‌های او رها شده‌ و در دامان حقیقت افتاده‌ام. پیش از این من می‌خواستم از حقیقت سخن بگویم، اما حالا این حقیقت است كه اززبان من سخن می‌گوید:

در انـدرون مـن خـستـه دل نـدانـم كـیـست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

تنها خدا برایمان كافی ست. برای شاد بودن، برای آرامش، برای عشق ورزیدن. تنها خدا كافیست برای بودن، برای زیستن، عاشقانه زیستن. تنها خدا كافی ست برای خواندن ترانه‌ی زندگی وتماشای رقص باران. برای سرودن نغمه آسمان و آغاز پرواز.خدا كافی است تا آن چه در وجودمان نمی‌یابیم، آشكار گردد و آن چه در درونمان نمی‌خواهیم، پنهان.

 تنها خدا كافی است تا اشك‌‌هایمان به لبخند و غم‌هایمان به شادی تبدیل شود. قلب‌هایمان به ژرفای راز آفرینش و لب‌هایمان به شیرینی بوسه‌ی دوست، دست یابد.

از كوتاهی ماست كه دیوار بلند است

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 و ساعت 20:53 |

 

 

 انسان آنگاه كه زنان را بيشتر دوست داشته باشد ايمانش رشد مي‌كند.

                                                                                                    

                                                                                                              (امام صادق ع)

 

 

زن

 

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست 

ومجازات زنایش باتوبرابر 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی!

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی!

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد!

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی!!!

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....؟

و هر روز او متولد میشود

عاشق می شود

مادر می شود

پیر می شود و میمیرد

وقرن هاست که او

عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان

جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلبی مالامال از درد !!!

                     دکترشریعتی

 

روز زن مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 و ساعت 20:37 |
 

حرفی برای گفتن...

 

یک کاغذسفیدرا هرچقدرهم که تمیز وزیباباشد ، کسی قاب نمی گیرد...

 

برای ماندگارشدن بایدحرفی برای گفتن داشته باشی!

 

+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه یکم خرداد 1389 و ساعت 10:22 |

 

یاد من باشد ...

یاد من باشد که فــردا دم صبح

به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح

زنــدگی باید کرد ...

 

1

 

راز شاد زيستن ، انجام دادن آنچه

دوست داريم نيست . دوست داشتن

آن چيزي است که انجام مي دهيم.

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:22 |


Powered By
BLOGFA.COM